رها رئوف
ساعت 8 شب بود که من و شوهر تصمیم گرفتیم بعد از یک پیکنیک
عالی در یک روز تعطیل، به تماشای یک فیلم، یا به نوعی برای فرهنگی کردن روز جمعهمان
به سینما برویم. بعد از کلی گفتگو و نظر خواهی بالاخره بیپولی(ساختهي
حميدنعمتالله) تصویب شد . اما چه بگویم كه بعد از دیدن این فیلم، افسردگی و ناامیدی در
زندگی مشترکِ بدون پول نقاشي شد و بعد از طنازیهاي بازيگران و پشمهای سینهی
حبیب رضایی(!) يا بازی دوست داشتنی لیلا حاتمی و بهرام رادان و البته کارگردانی
قابل تحسین نعمتالله، جوانان همسن و سال ما تازه به عصبانيت و خرد شدنِ بعد از
این همه لبخند و فشارهای روانی از ترسیم زندگی آینده انديشيدند و با این اوصاف و
این رئیس مثلا جمهور كه مصوبات نابش نويد روزهاي سختتري را ميدهد برافروختهتر
شدند. ما و همنسلان ما شبيه زندانيانِ راي بازي شديم كه اسير دست يك دنيا، منتظر
شورشيم. شورشي كه ديروقت نخواهد بود. پ ن:دلم برای همهی دههی شصتیها خیلی زیاد میسوزد؛ اين مظلومترين
نسل ايراني كه مملو از ما است. امروز پیوند من وامیرم یک ساله شد وبه اندازه ی تمام روزهای خوب این مدت خوشحالم اگر چه زندگی کردن با این نوع همسران کار بس دشوار ونفس گیریه اما تمام لحظه ها خاطره است .من مثل بابای خوب پوپو نمی توانم تمام این یکسال را در یک پست بیاورم اما این را خوب می دانم که هر روزی که گذشت با تمام سختی ها، رازها، ترس ها، اشک ها و لبخند هایش روزی متفاوت بود که وجود من به او وابسته تر شد به اندازه ی همه ی روزهای خوب، روزبد داشتیم و به اندازه ی همه ی کنار هم بودن ها از هم دور بودیم و فاصله داشتیم اما احساس مشتر ک بین ما هر روز به هم نزدیک ترمان کرد برای همه آرزو می کنم که روزی متعلق بودن را تجربه کنند .همین. ازمرگ خیلی زیاد می ترسم. از نبودن، از نیست و نابود شدن و از
اینکه روزی فراموش خواهم شد و هيچ كس در خاطرش نميماند:.... رها رئوفي در اين
زمين نفس ميكشيد؛ حتی نزدیکانم. البته به آن دنیا واتفاقاتش ايمان راسخ دارم و
شاید دلیل دیگر ترسیدنم، همین وعده وعیدها ، بشیرونذیر ها باشد. نميدانم. همیشه همینطور بوده است...... اما این مدت بعد از تمام آن
داستانها و نبودن بابای مهربون برای چند روز؛ حفرهاي در وجود من ايجاد كرد كه
خورهاي از آن حلول كرده، به جانم افتاده و دارد نفسم را ميگيرد. خورهي مرگ! جالب
برای خودم این است که از وقتی، فکرم به این سو سوق پیدا کرده، با همه مهرباني ميكنم
حوصلهام زیاد شده و صبرم هم بیشتر؛ و در یک کلام کاملا خوش به حال بابای مهربون!!!
اما واقعا این موضوع اذیتم می کند، انگار او هم نقطه ضعف مرا فهمیده باشد هر وقت
بگو مگو یمان میشود با نامردی تمام میگوید آخر یه روز میمیرم از دستم خلاص می
شی ومن انگار سطل آب یخی روی سرم ریخته باشند مسكوت و مبهوت ميمانم و دلم نه
براي حتما او، براي مطلق مردن، به لرزه در ميآيد. يخ ميشود. قطعا اگر همه ی ما باورش کرده بودیم دنیا، دنيا ميشد. اين سرنوشت
محتوم بودن را: مرگ! دلم گرفته است،شاید دل همه گرفته است وحتما ازخیلی ها مثل من خبری نیست. گم شده ایم یا گممان کرده اند ! خون های به نا حق ریخته شده و فریادهای در گلومانده دیگر مجال این نمی دهد که دست و دلی به کار برود یا مطلبی نوشته شود ،البته می دانم که همه ی این درد دل ها چیزی نیست جز تکرار مکررات اما واقعیت همین است و چه تلخ! همراه بابای مهربون به یک مسافرت چند روزه رفتیم ، البته بیشتر شبیه به تبعید بود نه تفریحات تابستانی ،کویر بود وگرم تازه داشتیم عادت می کردیم که یکی از دوستان خبر داد : آنجاهم لو رفته است ودوستان عزیز ما همچنان در پی بابای فراری هستند و ما مجبور شدیم دوباره زندگیمان را به کول بکشیم، راه افتادیم به سمت دیگری از ایران اما چون آنجا مکان راحتی برای من نبود برگشتم و او ماند. زندگی سخت و خسته کننده ای ست این تعقیب وگریزها امانم را بریده نمی دانم تا کی باید دلشوره ها وتنش های مدام را تحمل کرد .دلم خیلی زیاد برای شیطنت های کودکانه ی پوپو تنگ شده است اما چه می شود کرد هر بها نه ای بهایی دارد که تحمل باید کرد. من افکار سیاسی ندارم و اصلا اهل موج
خاصی نیستم. البته، اطلاعات ژورنالیستی در مورد کاندیداهای این دوره از انتخابات
رياستجمهوري را به طور گسترده جمعآوري كردم. تعصبات اطرافیانم هم برای خودشان
است. من سعي ميكنم آزاد بياندیشم وبرای خودم و هم سالانم؛ برای امسالِ همسرم
ودیدن روزهای سختش و دغدغههايمان بسیار نگرانم و بیشتر شايد متعجب و مبهوتم
از دیدن آدم هایی که انگار چیزی را نمیتوانند درک کنند؛ گویی مغزشان خالي است و
قادر به حل و فصل و هضم مطالب؛ نیستند! مناظرهی
امشب بین احمدينژاد و موسوي، خیلی چیزها را روشن کرد ومرا برای انتخابم مصممتر خیلی نگرانم برای آینده والبته
امیدوار که رئیس جمهور
فعلی عوض شود و دولت بعدی شاید بتواند كمي، فقط كمي آرامش را به ايران بازگرداند.
امواج اين مناظره را از فردا بايد ببينيم. عليالحساب نامهي دوم باباي پوپو به
احمدينژاد كه دربارهي همين مناظره است را اينجا بخوانيد.
جایی شنیده بودم که وقتی آدم ها احساس عمیق و نزدیکی به هم
پیدا می کنند، می توانند افکار هم را بخوانند ، ولی باور کردنش کمی برایم عجیب بود
یا شاید هم جالب که چطور این اتفاق رخ میدهد. اما حالا چند وقتی ست که هر بار بابای مهربون می خواهد حرفی
بزند هنوز دهان باز نکرده کاملا می دانم که صحبتش راجع به چیست. خیلی وقتها حتی از
پشت تلفن یا گاهی اوقات بدون هیچ تماسی دقیقا می دانم که فکرش را چه چیزی مشغول
کرده است. اوایل برایم عجیب بود و وهم و خیال می پنداشتمش اما کم کم وقتی صحت
موضوع به خودم اثبات شد این توانایی را باور کردم. توانايي خواندن فكر آدمهاي
اطراف. حتما براي بعضيها پيش آمده كه ميتوانند يك جور تلهپاتي داشته باشند. اما
باور و چشيدن طعم اين اتفاق، اصلا ساده نيست. نزديك شدن آدمها و شرايط يكسان فكري
به اين موضوع كمك شاياني ميكند. البته در مورد خودم، واقعاً دلیل دقيقش را نمیدانم اما فکر
میکنم این مدت خیلی سعی کردم که به همسر محترم نزدیک شوم. انگار از آنور بوم افتادهام! ! عکسی که در قاب چوبی اتاقم گذاشتهام عکسی است از پای چپ من و پای راست بابای مهربون. شاید چون همیشه صورتش را می بینم و گاهی گامهايش را فراموش می کنم ، پس عكس پایش را به یاد استحکامش و کمی تفاوتش گذاشتهام تا همه ببينند و شايد بعضيها هم بخندند و زير لب بگويند: ديوانهها ! نمونه ی بارز تفاوت باباي پوپو وقتهاییست که کارهای خارق العادهاش قلمبه میشود؛ مثل حالا که برای مراسم آشتی کنونمان و به قول خودمان همان منت کشی به جای هدیه دادن یک شاخه گل یا چه می دانم از همین چیزها...... برایم یک جوجه خروس خریده که همیشه سینه اش سپر است .زیر لب غرغر می کند و بال بال می زند تا از در ودیوار بالا برود و من برای تمام قلدری هایش نامش را صفدر گذاشتهام و او عضو جدید خانواده ی پوپو ست و این است نشانهی شناخته شدن ما که به جای يك سگ ماماني، قلاده به گردن جوجه خروسی می اندازیم و غروب ها برای گردش به پارک محله مان میبریمش. صفدر پوپوستاني در جای مخصوصش خوابیده؛ زیر عکس پاهامان و من همهی این تفاوت ها را دوست دارم و همین هاست که آدم ها را دوست داشتنی یا منفور می کند. متفاوت بودن دریچه ی جالبی به زندگی باز میکند شاید گاهی خروس را سگ دیدن خوب باشد، شايد ما ديوانهايم، شما چطور؟ البته هيچ چيز مُحال نيست! بعله./ پ ن:دلیل دیر نوشتن هایم شاید همان لال مانی که گفتم باشد که تمام سعی برای از بین بردن این احساس نا معلوم است. متفاوت باشید چند وقتی هست که به نتایج بدیع و جالبی دست پیدا کردم و این تجربه دقیقا از زمانی آغاز شد که احساس کردم اگر آدم ها نمیتوانستند حرف بزنند چقدر همه چیز خوب و دوست داشتنی بود؛ بعد به نوشته های قبلی خودم سری زدم و فهمیدم من چقدر همیشه با دهان و شاید هم خیلی وقتها با اصوات مشکل داشتم و کلاً نگاه را به همه چیز ترجیح می دهم و حالا که بیشتر فکر می کنم، میفهمم این مشکل شاید به این دلیل است که تا به حال هر چیزی که گفتهام به نوعی درش گند زدهام. اصلا انگار آدم هر چیزی که بگوید خدا تالاپی پس کله اش میکوبد تا در خاطرش بماند حرف زیادی زدن چه عواقبی خواهد داشت . گاهی وقت ها هم چیزهایی که درپیشبینی هایم میگویم دقیقا عکسشان اتفاق میافتد و من دچار ياسِ كوچك عروسكوار ميشوم. ! راستش دچار نوعی انفعال در زمینهی تکلم شدهام واحساس عجیبی شبیه به لالمانی گرفتن درونم موج میزند، حالا نميدانم اين به دليل قوهي قوي تكلم آدمهاي اطرافم هست كه اعتماد به نفس مرا آب كردهاند يا به دليل تلقينات خودم ! حرف نزدن يا كلامي نگفتن هميشه مايهي دردسرهاي بزرگي براي من شده و اين روزها، به قول باباي پوپو عامل سردردهاي بزرگتري هم ميشود. خيلي جالب است كه بدانيد هر وقت با باباي پوپو دعوايمان ميشود، سكوت ميكنم و او خودش را به در و ديوار ميكوبد. گاهي در اين مواقع سكوت و لالماني خوب است، اما، چه امايي دارد درد دل اندك من، كه بين ما زنها، هميشه هست و هميشه حرصمان ميدهد! نبودن ها می توانند پر از دلیل و بهانه باشند، پس نیازی به توضیح نیست. به قول بابای مهربون یک مرخصی استعلاجی درج کنید در پرونده ام و دوباره مخاطبم باشید. مورد خطاب حرف های خرد و کلانم. مزه ریختن های بی مزه و حتا دوست داشتن های متهوع(برای شما) یک ماه نبودنم را بگذارید به حساب در رفتن کلام از قلم یا تجزیه ی اشتراک آن دو. هر چه هست بودنم امروز، به خاطر تطابق آنچه می اندیشم با آنچه هست می باشد. این یک آواز بازگشت بود تا مطلب بعدی. هزاران مطلب نوشته و خوانده می شوند و سهم من، اندکی این همانی است. خوب باشید چکاوکانِ عرصه ی دیروز که پهنه ی امروز خوب می تواند شما را به دام خویش ، خوش کند بی آنکه خوب بودن در سراسر سیرتتان جاری باشد. موضوع: انسان، محمول: موجود، حکم نسبیه: است. انسان موجود است و در عکس الحمل: موجود انسان است! انسان باشید. پ.ن: در بحث حسن و قبح ذاتی پوپو شرکت کنید، جالب است/. ميگويند فردا عيد ميشود، هشتاد و هفت ميميرد و هشتاد و هشت ونگ ونگ ميكند. حرف كليشهاي ميزنم: فکر میکنم خیلی از ما فرصتهای زیادی را مثل هر سال در اين هشتاد و هفت رو به احتضار از دست دادهایم - که یقینا می توانست خیلی بهتر از این باشد- و ساعت تحویل وحول وحوش آن بهترین زمان برای فکر کردن به همهی اين فرصتها و لحظههاي مرده است. يك تلنگر و شايد يك عبرت. ميخواهم در اين ساعات آخر اعتراف كنم: من هم مثل اغلب آدمها موقعيتهاي زیادی را به هدر بردم و چشمانم را بستم. اما سر سفرهی هفت سین پارسال، تنها آرزوي حقيقيام يك اتفاق بزرگ بود كه رخ داد و اين سال مرحوم، شد مهمترين سال زندگيم. همیشه سر سال تحویل دلم گرفته است ولی هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم. شاید به خاطر آخرین ها باشد که روي زبان همه است: مثل آخرین روز، آخرین وعدهی غذا -که حتما هم باید سبزی پلو با ماهی باشد- و آخرین پست در سال ۸۷. انگار من از آخرین ها می ترسم یا شاید هم یک سال بزرگتر شدن و باز هم دست خالی ماندن آزارم میدهد. آزاري كه باباي مهربون را با يك بحران جدي رو به رو كرده است و من ميترسم. در اين ساعات آخر آرزو ميكنم كه اين بحران از زندگي باباي مهربون در ساعات سال جديد بيرون برود و ما نفس راحت بكشيم. ما را آرزو كنيد، ممنون. آخرين حرفم، رساندن سلام باباي مهربون و خسته است، كه كلافه تسبيح ميچرخاند و ميگويد بنويسم: آدمها به آن اندازهاي كه آرزو ميكنند بزرگند و وقتي به انسانيت ميرسند، اصلا آرزويي ندارند! در آخر، پر واضح است كه ميخواهم تبریکات صمیمانهی عید را از طرف خانوادهی پوپو به شما ارسال كنم و ابراز اميدواري نماييم براي خوب شدن و بهتر ماندن. تا سال بعد شاد باشید و خدا را از آغوشتان جدا نكنيد. این روزها همه مشغول خانه تکانی هستند ،بعضی زنگار از دل می تکانند و بعضی دیگر غبار از روح؛ کاش به جای شلوغی بازارها، کسی هم دنبال یک جفت چشم میگشت تا آن را برای سال جدیدش بخرد تا به جای رخت نو، نگاهی نو را داشته باشد! ميدانم حرفي كليشهاي بود، اما در كليشهها گاه ردپاي عميقي پيداست. ردپايي رو به سوي ژرفناي حيات. امسال هم تمام ميشود؛ با تمام رنگها و روزها ،و ما یک سال بزرگتر ميشويم و به قول باباي مهربون يك قدم به مرگ نزدیکتر.......... شاید........ وانگار دنیايي کوچکتر! چه زود دير ميشود"هرگز". امروز تولد بابای مهربون بود........ او بزرگتر و بیناتر از آنی است که شمع روی کیک تولدش نشان می دهد،خوبیهایش تکثیر شده در وجودم ،سلولهاي كم كمم؛خوبم. اگر چه پوپوی کوچکمان به خاطر تلخیهای روزگار کمی گرفته و خسته است، اما آشيانهي پروازمان هنوز روي درخت پابرجاست.خدا نگهدار تماممان. همين.شاد باشيد. همه ی ما چیزهای زیاد وشاید بزرگی در زندگی هایمان داریم که داشتنشان برایمان مهم است. مثل عشق، كار، پول، فرزند و...... مثل مادری که تمام روزگارش شده فرزندانش و اگرآنها رااز او بگیریم دیگر هیچ ندارد که با آن زنده باشد، مانند پوپو که اگر اسباب بازیها یا شیطنتهایش، یا حتا مثلا النا نباشند وجودش در نگاه خويشتنمابش معنایی نخواهد داشت، مثل بابای مهربون که فکر میکنم اگر اندیشهها و كتابها و نوشتههايش را ازاو بگیریم دلیلی برای زنده بودن ندارد و....... يا حتا پسرخالهي باباي مهربون كه بي پول و دختر، مرگ را با آغوش باز ميپذيرد. همه ی آدم ها برای یک دلیل یا بهتر بگویم به یک بهانه زندهاند که بابت خیلی از آنها بهای زیادی می پردازند و بهانه ها به اندازه ی روحشان وسعت دارند،اصلا شاید خیلی وقتها این ما نیستیم که بهانهها را می سازیم بلكه آنها هستند که ما را به وجود می آورند و بودنمان را مدلل ميكنند. همانها كه روزي میشوند قوام زیستن ما....... عالم جالبی است؛ همه چیز زنجیروار به هم وصلند و این دنیابا تمام وسعتش خیلی کوچکتر ازآنی ست که من تا به امروز فکر میکردم. بنشينيد و فكر كنيد بهانههاي بودنتان چيست؟ يكسال ديگر ميگذرد و شما هنوز نميدانيد چه چيزهاي ستون زندگيتان هستند. كاش من نيز زودتر ميفهميدم! پ.ن: باباي مهربون، از نوشتن منع شده! پوپو به خواب رفته است. می دانم برای این وقفه ی طولانی بین نوشته هایم هیچ دلیل یا بهتر بگویم توجیهی نیست! ديركردنم، به خاطر یک مسافرت نسبتا کاری با جمعی از همكاران باباي پوپو به كردستان بود ،در واقع درس و دانشگاه و زندگی، تعطيلات ميگذراند و دوستان سعي ميكردند در ديار كردها فيلم بسازند(كه نشد). با اين همه آنجا توان آپ كردن بود و ما كم كاري كرديم، مهم نيست و به قول نادمان جاي جبران بسيار. سفر جالبی بود شاید شبیه به مکاشفه های آلیس در سرزمین عجایب، زياد تجربه کسب کردم و با آدمهاي مملوئي با احوالات نو آشنا شدم -كشفي که همیشه برایم دوست داشتنی بوده و هست - نقلش باشد از زبان باباي مهربون. من، پوپو و بابای مهربون علیرغم تمام سختگيريهاي زندگي، آرام در کنار هم زندگی می کنیم و همه چیز خوب است و گاهي نیست. هر روز خوشبختتر می شویم اما دایرههاي اطراف به مثابه ما بزرگتر. این روز ها اتفاقات جالبی رخ داده که نوشتنشان سیاهه میخواهد و وقت زیاد البته، كه خب، فکر میکنم دیگر هیچکس ندارد، يا دارد و گمان ميبرد كه ندارد يا ادا در ميآورد و...... مهم نيست. امروز با یک دوست قدیمی دیدارتازه کردم. قبلترها عاشق بود اما نه شبیه به بقیه ،شاید یک احساس واقعی از همان ها که می گویند با تمام بدی هایش دوستش دارم و تمام جانم را فدایش می کنم و به خاطر او همه را زیر پا می گذارم و ازاین قبیل زه زدنها به زعم من و بسياري از شما. كلي حرف زديم كه عرض كردم وقت شما عريض نيست براي واگويهاش؛ مخلصش ميشود اين چند خطي كه باباي پوپو بداهه وقت شنيدنش كنار هم چيد: دختري، عاشق پسري، پسر در به در دختران دگري، دخترك تنها و سرگردان، پسرك گيج در بستر بهتري، دخترك معزول، گريان،بي كس پسرك گيج فاحشهي مهتري، دخترك نالان، بيباور، نارس پسرك هر شب به كار دلبري، دخترك پوسيده كنج كندوي پوك پسرك - باز امشب- در پي ديگري. آخر سر به دخترك گفتم: چرا ول نميكني؟ گفت: نميتونم، از تنهايي ميترسم. گفتم: تو داري بهايي رو ميپردازي كه به تهي شدن احساست منجر ميشه. گفت: من از درد نكشيدن ميترسم. از درد نكشيدن..... . ميفهمي؟ و من نميفهمم. همون موقع هم نفهميدم! پ ن:بابای مهربون زیادی خوب است او شفافترین مردیست که تابه حال دیده ام نه به خاطر همسر بودنش که برای انسان بودن.(حس ناسيوناليستي) قرار است فرداشب برای ما مهمان بیاید، از دوستان قدیم باباي مهربون که البته بیشترشان کسی شدند و برو بيايي دارند. پس در يك انتزاع جمعي نتیجه می گیریم: مهمانی مهمی در راه است.!!!!برخيزيد! کارهای مهمانی امروز حسابي گرفتارمان کرد. انگار آدم هرچه می خواهد بهتر باشد بیشتر گند می زند. براي شاهد مثال عارضم: از صبح تا حالا درگیر درست کردن ژله شدهایم، پانزده رنگ پودر در انواع طعمها (بدون اغراق میگویم!) جلویم گذاشته بودم و با مشورت پوپو- که البته سلیقه ی خوبش در خوردن ژله مثل بابای خرسش به من اثبات شده است- ،تصمیم می گرفتيم چه رنگهایی را براي اجنبيها درست كنيم. پوپو آب دهانش را قورت ميداد، فکر ميکنم هواي ژله داشت،اما سعی کرد مثل یک مرد به من کمک کند و مرا از اين چالش رنگي و طعمي خارج سازد. مامانی به نظر من اگه رنگهایی رو که با هم فرق دارن يكي کنی هم خوشمزه تر میشه و هم خوشگلتر.اينجوري همه بیشتر دوسش دارن و می خورنش. اينو بابايي هزار بار بهت گفته، ولي تو هر دفعه فقط بلدي ژلهي موز درست كني. از اعتراض مردانهاش خندهام گرفت و منطقي گفتم مگه هرچیزی که خوشگلتر باشه همه بیشتر دوسش دارن؟ با تعجب نگاهم کرد: خب معلوم مامانی همه فقط چيزاي قشنگو نگاه می کنن. منو نگاه ميكنن. النا رو نگاه ميكنن، ولي ديدي تا حالا كسي تو رو نگاه كنه؟ برابر پرروگياش سكوت كردم و پیرو حرف عاقلانهي نيموجبي، از بهترین رنگها استفاده نمودم تا نتیجه اش را در خوردن و به چشم آمدن ژله ها ببینم .شاید واقعیت داشته باشد که رنگارنگ بودن هرچیزی باعث بیشتر به چشم آمدن آن باشد ولی مطمئن نیستم که دلیلی برای خوب یا زیبا بودنش شود. باباي پوپو موقع مباحث فلسفي ميگويد: يه حسي به من ميگه، جام شوكران سقراط شرابي رنگ بوده. اغوا كننده. بعد ادامه ميدهد: كاش سبب هر مردني، خوشظاهر باشه تا آدم با علاقه به سمتش بره! و يا خودش رو ترغيب كنه،گول بزنه و قبولش كنه. (بدون شرح) بعد اين صحبت را به همهي اجزاي هستي و فراخور جذابيتهاشان ربط ميدهد! (عادتش است). نميدانم. پ ن:با پوپو قرار گذاشتیم به بابای مهربون بگیم كه برای فردا شب عدس پلو داریم( از این غذا متنفر است)از وقتی به خانه آمده فقط دارد حرص می خورد،غر ميزند و من و پوپو می خندیم !!! شاید یک نوع مرض باشد! از آنهايي كه در خاك ميلولد!شايد. ازصبح تا حالا درگیر انتخاب واحد دانشگاه بودم ،"این هم برای ما معضلی شده!" پوپو مثل همیشه درحال آتش سوزاندن بود، خاله شیرینش - که می توانم به جرات بگویم عاشق پوپوست- امروز برای انتخاب واحد به خانه ی ما آمد. پوپو شیرین را که دید با اخم سلام کرد و بعد از گله کردن از دیر سر زدن او، ربع ساعتی دستهای خاله چاقش را بین انگشتهای کوچکش گرفته بود و او را دور اتاق ميچرخاند و با هم جيغ ميزدند. سرم رفت. سرانجام خسته شدند و نشستند، شیرین پوپو را بغل کرده بود و همینطور که با موهایش بازی می کرد گفت: ما بازهم مثل همیشه داريم با متاخرین انتخاب واحد می کنیم. جالبه مگه نه؟ به نظر تو ما كي ميخوايم آدم بشيم رها؟ لیوان های چای دستم بود،کنارش روی صندلی نشستم،ليوانش را روي عسلي جلوی پايش گذاشتم و گفتم: هر وقت بفهمیم که واسه چی داريم فلسفه می خونیم. خندید: من که هدفم معلومه؛مدرك. ولی تو رو نمی دونم که با این بچه و اون بابای شاهکارش چرا داري درس می خونی؟! گفتم: ميدوني شيرين، ما با يه كلهي پر شور اومديم كه جواب سئوالامون رو بگيريم، ولي تو دانشگاه كسي جواب سئوال نميده. من اومدم بفهمم، طريقهي نگاه جديد پيدا كنم، زندگي رو از حيث وجود پي بگيرم...... شیرین خندید وگفت: تو هم دلت خوشهها. من و تو كه ميدونيم همهي آدمها از جمله خودم، اومديم كه مدرك بگيريم. استاد بپچونيم عشق و حال كنيم. تند تند واحد پاس كنيم و آخرش پشت اسممون باشه فارغالتحصيل رشتهي فلسفه. اون چيزايي كه تو گفتي رو از آقاي شوهرت بايد ياد بگيري(زهي خيال باطل)البته اگه حوصله و مجالي باشه.هست؟ جوابش رو ندادم و فكر كردم آدمها چقدر ميتونن ديدگاههاي متفاوت داشته باشن، اما سرنوشت محتوم اونها، با هم پيوندشون ميده. يكي مثل من واسه ايدهآل درس خونده و جفت پوچ و يكي مثل...... . دانشگاه هيچ چي به بار علمي آدم اضافه نميكنه،اگه آدم خودش نخواد كه متفاوت و با علم بشه. همهي دانشجوها اين رو ميدونن و خودشون رو هر روز دارن گول ميزنن. مثل شما؟ مثل شيرين و حتا آيندهي پوپو..... . کلی سایت دانشگاه روبالا و پائین کردم تا بالاخره به اجبار بیست واحد منتخب در چهار روز اخذ نمودم. آن هم با استادهایی که فقط عینک می زدند (البته می گویندسواد نمی آورد!) استادهاي با ادا، استادهاي بي ادا! اگرهمین حالا بمیری چه در چنته داری برای ابرازش به پروردگارت؟ تا حالابه این موضوع یا خیلی چیزهای دیگرفکرکرده ای؟ مثلا اینکه چه میدانی ،چه میخواهی بدانی ،از کجا آمده ای ،چراوبه کجا خواهی رفت؟؟؟ شاید شماهم مثل پوپوی من به این فکر کرده باشید که خدا چه شکلی می تواند باشد؟ ازکجا آمده وکجا زندگی می کند؟ پوپو دیشب این سئوال راازمن پرسید واگرشما جای من بودید به او چه جوابی میدادید؟ پدر مهربون ميگه: اگه شام درست نكني، ميرم. من ميگم: خب برو! پدر مهربون در رو ميكوبه و از خونه ميره، اون ديگه مهربون نيست! من و پوپو كيك و شير ميخوريم.پسرك ترسيده، دندونهام رو به هم فشار ميدم و يه دفعه از خواب ميپرم. باباي پوپو ميگه:عليا حضرتا شام حاضره........ و من خوشبختم. پوپو لپهاش رو پر كرده و نميتونه غذا رو قورت بده...... . اينجا خونهي ماست و مقياس مهربوني نامعلوم،بايد در موردش فكر كرد.مگه نه؟ باباي پوپو داره شبهاي سپيد داستايوسكي ميخونه، دوباره بعد از مدتها و من نميدونم چرا؟ دو روز پیش بابای مهربون برای تنها فرزند دوست داشتنیش سی دی کارتن بتمن رو خرید واز اون روز پوپوی نازنین ما کارهای خارق العاده ای می کنه،جذاب ترینش هم امروز بود :پسر عزیزم روسری مشکی من را که البته خیلی هم دوستش داشتم مثل شنل جناب بتمن دور گردنش بسته بود وبه کمک صندلی می رفت روی کانتر آشپز خانه و با صدایی بم شده فریاد می زد:اومددددم از روی کانتر می پرید پایین ونمیدانم با کی می جنگید ،من که دیگر طاقتم طاق شده بودچند باری خواستم مسالمت آمیز منصرفش کنم اما چهره ای حق به جانب به خودش گرفت و گفت:مامانی تو نمی ذاری من با آدم بدا بجنگم !پوپو تا شب به نزاعش ادامه داد، دست آخر هنگام خواب چنان با آب و تاب ازبتمن و کارهایش تعریف می کرد که من هم کم کم باورم می شد پسرک یک سیاه پوش واقعی ست! وقتی از اتاقش بیرون آمدم تمام فکرم شده بود پوپویی که امروزنشان از یک شخصیت کارتنی تمام عیار داشت..... امشب خسته ام و سرم درد را مزه می کند. تکمله:بچه ها موجودات جالبی هستند، آیینه ی تمام نمای دنیای پیرامون شان، شاید مثل یک فیلم عکاسی که از کوچکترین نورتا ثیر می پذیرند ،گاهی آنها بهتر وبیشتر از ما متوجه جزئی ترین تغییر در رفتارها هستند و روح ساده و پاکشان چه زود قالب عوض می کند ، کاش ما بتمن سپید پوشی باشیم!!ََ بالاخره آسمان دست ازخساست کشید و سر کیسه را شل کرد وبرف بارید؛ ومن قولی را که به پوپو دادم عمل کردم وبا او برای درست کردن یک آدم برفی دماغ هویجی به پشت بام رفتیم ، بابای مهربون هم به اسرار من هیکل نیسانی صدوبیست کیلویی اش را تکان دادواز پله های ساختمان بالا آمد. در پشت بام غوغایی بود ،پدروپسر چه ها که نمی کردند،میدان جنگی بود برای خودش!ناگهان گلوله ای برفی از توپ خانه ی پوپوبه فاصله ی دو بند انگشتی چشم راست آقای پدربرخورد کردوجیغ بابای پوپو جنگ را تمام نمود!! حالا نوبت من وپوپوبود برای خلق کردن آدم برفی مان ،دکمه های مشکی، دوتا هویج و یک پشت بام برف همه ی داراییمان بود برای خلق اثر! دست کش های قرمزپوپوخیس شده بود و دست های کوچک و سفیدش ـبه قول خودش ـ قزقز می کرد .بابای مهربون خسته ازبازی روی یک پیت حلبی نشسته بود آرام به شهر بزرگمان خیره بودو فکرش شاید در آسمان.پوپو برف می آوردو من قد آدم برفی را بلند می کردم وپوپو پیکر یخی را بادست هایش محکم میکرد . نیم ساعتی گذشت تا تن آدم برفی را درست کردیم و حالا نوبت کله اش بود ، پوپو گلوله ای برفی را روی زمین قل می داد تابزرگ شد و جای کله گذاشتیمش ،پوپو با دستهای یخ زده صورت آدم برفی اش را صاف میکرد ، مامانی حالا جشماشو بهم بده،دکمه های سیاه را به دستش سپردم واو یکی یکی آنها را جای نگاه آدمش گذاشت بعد هویج را با تمام قدرتش به وسط صورت وی فشار داد، مامانی سرما نخوره ؟، نگاهش کردم و به چهره ی کوچک و مهربانش لبخند زدم ،کلاه بافتنی اش را درآورد و روی سر آدم برفی گذاشت ،شال گردنش را هم باز کردو به دور گردن او پیچید ،حالا خوب شد دیگه سرما هم نمی خوره،آدم برفی را بوسید یک قدم عقب رفت و نگاهش کرد ، در جشمهای پسرم غرورموج می زد انگار از این خلق خیلی راضی باشد.چشم هاش را ریز کردو به ادم برفی خیره شد:.مامانی نگاه کن انگاری میخواد یه چیزی بهم بگه.جهرهاش درهم رفت :ولی آخه دهن نداره که مامانی به طرف پدرش دوید و روی شانه ی او زد :بابای خرس مهربون تو که از اون موقع فقط نشستی حالا بگو ببینم این می خواد چی بهم بگه . باباش نگاهی به آدم برفی کرد و گفت: حتما نباید دهان باشه،بعضی ها هستن که با چشماشون حرف می زنن. چشماشو نگاه کن ببین چی می گه. پوپو خوشحال از اینکه جواب سئوالش رو گرفته دوید و خیره به چشم های سیاه و دکمه ای آدم برفی شد،ایستاد و مبهوت به دنبال یک حس زنده بود. تکمله: به نظر شما آیا آدم ها به چشمان یکدیگر خیره می شوند؟ آیا می توانند حرف های هم را بدون کمک گرفتن از دهان و آواهایشان به یکدیگر منتقل کنند؟ این کار شدنی است؟ پ.ن: رها هستم زن بابای پوپو و به جرگه وبلاگ نویسان خوش آمدم. وبلاگ بابای پوپو:http:// pupu.blogfa.com
| Design By : Night Skin |

